| |
| شنبه 24 مهر ماه سال 1389 |
| اون روزا یادش بخیر ؛ چه روزای قشنگی بود ... |
|
|
| |
| پنجشنبه 22 مهر ماه سال 1389 |
| مرد و زن |
The Strength of a Man
قدرت و صلابت یک مرد

The strength of a man isn't
seen in the width of his
shoulders
It is seen in the width of
his arms that encircle you
قدرت و صلابت یه مرد در پهن
بودن شونه هاش نیست
بلکه در این هست که چقدر
میتونی به اون تکیه کنی و اون
میتونه تو رو حمایت کنه
The strength of a man isn't
in the deep tone of his
voice
It is in the gentle words he
whispers
قدرت و صلابت یه مرد این نیست
که چقدر بتونه صداش رو بلند
کنه
بلکه در اینه که چه جملات
ملایمی رو میتونه تو گوشات
زمزمه کنه
The strength of a man isn't
how many buddies he has
It is how good a buddy he is
with his kids
قدرت و صلابت یه مرد به این
نیست که چند تا رفیق داره
بلکه در این هست که چقدر با
فرزندان خودش رفیق هست
The strength of a man isn't
in how respected he is at
work
It is in how respected he is
at home
قدرت و صلابت یه مرد به این
نیست که چه قدر در محیط کار
قابل احترام هست
بلکه در این هست که چقدر در
منزل مورد احترام هست
The strength of a man isn't
in how hard he hits
It is in how tender he
touches
قدرت و صلابت یه مرد به این
نیست که چقدر دست بزن داره
بلکه به این هست که چه دست
نوازشگری میتونه داشته باشه
The strength of a man isn't
how many women he's Loved by
It is in can he be true to
one woman
قدرت و صلابت یه مرد به این
نیست که چند تا زن عاشقشن
بلکه به این هست تنها عشق
واقعی یه زن باشه
The strength of a man isn't
in the weight he can lift
It is in the burdens he can
understand and overcome
قدرت و صلابت یه مرد به این
نیست که چه وزنه سنگینی رو
میتونه بلند کنه
بلکه بستگی به مسائل و
مشکلاتی داره که از پس حل
اونا بر بیاد

Beauty of a Woman
زیبایی یک زن

The beauty of a woman Is not
in the clothes she wears...
The figure she carries
Or the way she combs her
hair
زیبایی یه زن به لباسهایی که
پوشیده... ژستی که گرفته
و یا مدل مویی که واسه خودش
ساخته نیست
The beauty of a woman must
be seen from her eyes
Because that is the doorway
to her heart, The place
where love resides
زیبایی یه زن باید از چشماش
دیده بشه
به خاطر این که چشماش دروازه
ی قلبش هستند، جایی که منزلگه
عشق میتونه باشه
The beauty of a woman Is not
in a facial mole
But true beauty in a woman
is reflected in her soul
زیبایی یه زن به خط و خال
صورتش نیست
بلکه زیبایی واقعی یه زن
انعکاس در روحش داره
It is the caring that she
lovingly gives
The passion that she shows
The beauty of a woman
With passing years-only
grows
محبت و توجهی که عاشقانه
ابراز میکنه
هیجانی که در زمان دیدار از
خودش بروز میده
زیبایی یک زن هست
چیزی که با گذشت سالیان
متمادی افزایش پیدا میکنه |
|
| |
| چهارشنبه 21 مهر ماه سال 1389 |
| دوست دارم بخوانــــی |
|
|
| |
| دوشنبه 5 مهر ماه سال 1389 |
| باز هم پاییز |
باز هم
پاییز
فصل باد و برگ و باد و برگ . . .
فصل رنگ و رنگ و رنگارنگ. . .
فصل نیمکت

فصل مشق و ....
مشق و
عشق و
عشق و

انار . . .
فصل باز باران با ترانه
با گوهر های فراوان. . ..
فصل چتر و خیس
فصل شیدایی
و انتظار. . .
فصل مهر
و مهرگان
فصل یلدا
و چله . . .
پاییز

فرخنده
باد
|
|
| |
| شنبه 16 مرداد ماه سال 1389 |
| دختر فداکـــار |
دختر
فداکـــار

همسرم با صدای بلندی کفت: تا کی میخوای سرتو
توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت
بگی غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کناری انداختم
و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت
زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی
پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری
زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو
صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا
قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم.
آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را
پاک کرد و گفت: باشه بابا، می خورم، نه فقط چند
قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث
کرد. بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم،
هرچی خواستم بهم میدی؟ دست کوچک دخترم رو که
بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد
باهاش دست دادم و تعهد کردم. ناگهان مضطرب شدم.
گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا
یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا از اینجور
پولها نداره. باشه؟ نه بابا. من هیچ چیز گران
قیمتی نمی خوام. و با حالتی دردناک تمام
شیربرنج رو فرو داد. در سکوت از دست همسرم و
مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست
نداشت کرده بودن عصبانی بودم. وقتی غذا
تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج
میزد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت،
من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین
یکشنبه. تقاضای او همین بود. همسرم جیغ زد و
گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟
غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای
گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های
تلویزیونی داره کاملا نابود میشه. گفتم، آوا،
عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر
تیغ خورده تو غمگین می شیم. خواهش می کنم،
عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟ سعی
کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که
خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟ آوا
اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام
بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟ حالا
نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و
قولش. مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر
دیوانه شدی؟ آوا، آرزوی تو برآورده
میشه. آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و
چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود . صبح روز
دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی
تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا
بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی
تکان دادم و لبخند زدم. در همین لحظه پسری از
یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا
کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام. چیزی که
باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با
خودم فکر کردم، پس موضوع اینه. خانمی که از آن
اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی
کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست.
و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره
پسر منه. اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا
صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته
هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی
شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده. نمی
خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش
بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن
. آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که
ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی
فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای
پسر من کنه . آقا، شما و همسرتون از بنده های
محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی
دارین. سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به
گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که
فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟ خوشبخت ترین مردم در
روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان
زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های
خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر
میدن.
|
|
| |
| شنبه 9 مرداد ماه سال 1389 |
| " قدر خانواده ات را بدان " |
" قدر خانواده ات را
بدان "
با مردی که در حال عبور بود
برخورد کردم
اووه !! معذرت میخوام...
من هم معذرت میخوام ,
دقت نکردم
...
ما خیلی مؤدب بودیم ، من و
این غریبه
,خداحافظی
کردیم و به راهمان ادامه دادیم
اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم
کمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم.دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد
همینکه برگشتم به اوخوردم وتقریبا" انداختمش با اخم گفتم: ”اه !! ازسرراه
برو کنار“
قلب کوچکش شکست و رفت
نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم
وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:
وقتی با یک غریبه برخورد میکنی ، آداب معمول را رعایت میکنی
اما با بچه ای که دوستش
داری بد رفتار میکنی
برو به کف آشپزخانه نگاه کن.
آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی.
آنها گلهایی هستند که او
برایت آورده است.
خودش آنها را چیده.
صورتی و زرد و آبی
آرام ایستاده بود که
سورپرایزت بکنه
هرگز اشکهایی که چشمهای
کوچیکشو پر کرده بود ندیدی

در این لحظه احساس حقارت کردم

اشکهایم سرازیر شدند.
آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم

بیدار شو کوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟

گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم
نمیبایست اون طور سرت
داد بکشم
گفت :اشکالی نداره من به
هر حال دوستت دارم مامان
من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه
رو

گفت : اونا رو کنار درخت پیدا
کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن
میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو ...
آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکتی که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف
یک روز برای شما جانشینی می آورد؟
اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد
کرد.
و به این فکر کنید که ما خود را وقف کارمیکنیم و نه خانواده مان !
چه سرمایه گذاری
ناعاقلانه ای !!
اینطور فکر نمیکنید؟!!
به راستی کلمه
“خانواده“ یعنی چه ؟؟

|
|
| |
| شنبه 26 دی ماه سال 1388 |
| مجازی |
روزی با
عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. در رستوران محل دنجی را انتخاب
کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر
برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با
کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای
رژیمی می خورید؟ ... نه
!
نوت بوکم را باز کردم
که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی
پول بهم بدی؟
- نه کوچولو، پول
زیادی همراهم نیست.
- فقط اونقدری که
بتونم نون بخرم
...
- باشه برات می خرم.
صندوق پست الکترونیکی
من پُر از ایمیل بود. از
خواندن شعرها،
پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.
صدای موس قی یادآور
روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
- عمو .... میشه بگی
کره و پنیر هم بیارن؟
آه، یادم افتاد که
اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده
بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای
پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند.
وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.
بذار بمونه. برایش نان و یک غذای
خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من
نشست.
- عمو ... چیکار می
کنی؟
- ایمیل هام رو می
خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های
الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی
نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:
- اون فقط یک نامه
است که با اینترنت فرستاده شده
- عمو ... تو اینترنت
داری؟
- بله در دنیای امروز
خیلی ضروریه
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه که
با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم،
خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همۀ این ها وجود دارن ولی در یک
دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی
ساده و خالی از ابهام
بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیا مجازی جائیه
که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست.
رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش
دارم..
- کوچولو فهمیدی
مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی
همین دنیای م ازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر
داری؟
- نه ولی دنیای منم
مثل اونه ... مجازی:
مادرم تمام روز از
خونه بیرونه.. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
وقتی برادر کوچیکم از
گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می
خوریم
خواهر بزرگترم هر روز
میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می
بینم که هنوزم هم بدن داره.
پدرم سالهاست که
زندانه
و من همیشه پیش خودم
همۀ خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب
بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.
- مگه مجازی همین
نیست عمو؟!
قبل از آنکه اشکهایم
روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا بچه
غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز
یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این
جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو
معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من
بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم.
ما هر روز را در حالی
سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع حقیقی و بی رحم زندگی توسط
مـَجازها ، عاجزیم.
|
|
| |
| چهارشنبه 24 مهر ماه سال 1387 |
| دریا اولین عشق مرا بردی |

باز هم آمدی تو بر سر راهم آی "عشق" میکنی دوباره گمراهم دردا; من جوانی را به سر کردم، تنها از دیار خود سفرکردم دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم مرا تو آزردی دریا سرنوشتم را به یاد آور دنیا سر گذشتم را مکن باور من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق در رازم گم شدم در غربت دریا بی نشان وبی هم آوازم میروم شبها به ساحل ها تا بیابم خلوت دل را روی موج خسته دریا مینویسم اوج غمها را باز هم آمدی تو بر سر راهم آی "عشق" میکنی دوباره گمراهم دردا; من جوانی را به سر کردم، تنها از دیار خود سفرکردم دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم مرا تو آزردی دریا سرنوشتم را به یاد آور دنیا سر گذشتم را مکن باور من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق در رازم گم شدم در غربت دریا بی نشان وبی هم آوازم میروم شبها به ساحل ها تا بیابم خلوت دل را روی موج خسته دریا مینویسم اوج غمها را دانلود
|
|
| |
| دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387 |
| چهار چیز که نمیتوان آنها را بازگرداند |
چهار چیز که نمیتوان آنها را بازگرداند
زن
جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود
.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن
وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی
نشست و در
آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
مردی در
کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت
برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار
را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک
بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد
کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن
کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا
دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش
را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که
جعبه
بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را
داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده
باشد...
در صورتی که خودش
آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود.
و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود...
چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند :
1.
سنگ ... پس
از رها کردن!
2.
حرف ... پس
از گفتن!
3.
موقعیت...
پس از پایان یافتن!
4.
و زمان ...
پس از گذشتن!
|
|
| |
| چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387 |
| یه قطره اشک |
پرده اول
زمان: پنج شنبه شب موضوع: مراسم خواستگاری شب هنگام است، یک pent house به مساحت حدود 1000 مترمربع در طبقه بیست و چندم یک آسمان خراش در خیابان الهیه برای حضور مهمانان در نظر گرفته شده است. حدود 150 نفر از افراد با لباس های شیک و با دسته های گل و بعضا هدایایی در دست به پنت هاوس وارد می شوند. در این مراسم طبق سنت کهن ایرانی با مراسم خواستگاری، شربت، شرینی، میوه و شام سرو می شود. تنها هزینه ی شام 150 نفر مهمان، رقمی حدود 170 میلیون ریال (شام هر نفر حدودا 113 هزار تومان) برآورد می شود. مراسم خواستگاری در محیطی صمیمی و بدون نگرانی انجام می شود. در پایان مراسم مهمانان از میزبانان به خاطر پذیرایی تشکر کرده و به سوی خانه ها پرواز می کنند. پرده دوم مراسم: سفر موضوع: صرف شام همان پنجشنبه حدودا همان ساعات مادری با دختر 9-8 ساله اش که به شدت معصوم می نماید و از چالوس عازم تهران هستند، از «در» رستوران شهرام واقع در جاده چالوس وارد می شوند. مادر که بسیار موقر است به آرامی به پیشخوان نزدیک می شود و از مدیر رستوران می پرسد: ـ ببخشید ارزانترین غذای این رستوران چقدر است؟ ـ 3000 تومان خانم و آن هم چلوکباب کوبیده. ـ آیا غذایی ارزانتر از این ندارید؟ ـ خیر، از چلوکباب کوبیده ارزانتر چه می خواهید؟ فرزند با خجالت چادر مادر را می کشد و نجوا می کند: ـ مامان ظهر هم ناهار نخوردم، مامان، و پا به زمین می کوبد. مادر با اضطراب به مدیر رستوران می گوید: ـ اگر کباب کوبیده را بدون برنج بدهید چقدر می شود؟ ـ 2000 تومان خانم. ـ لطفاً یک پرس بگذارید. چند قدم به سمت میزهای سالن پیش می رود، داخل کیفش را وارسی می کند. مناعت طبع، نیاز فرزند و ... با این همه برمی گردد و خواهش می کند: ـ آقا ببخشید گوشت برایمان خوب نیست لطفا سفارش مرا لغو کنید. اما کودک که تصمیم به لغو برنامه ندارد، این بار گریه را سر می دهد. قطرات بلورین اشک به آرامی در گوشه ی چشم مدیر رستوران نیز ظاهر می شود، اما خودش را جمع و جور می کند، پشت به مادر می ایستد و می گوید: ـ ببخشید خانم غذا را گذاشته اند، نمی توانم کنسل کنم. چند دقیقه بعد برای اینکه مادر تحقیر نشده باشد، از همان غذا (یک پرس چلوکباب کوبیده با یک سیخ کباب اضافه) روی میز گذاشته می شود. مدیر رستوران: ـ یک سیخ کباب جایزه ی دختر خانم گل شماست. و به آرامی یک قطعه اسکناس دو هزار تومانی را به سمت دخترک می لغزاند و می گوید: ـ این هم برای خریدن یک عروسک کوچولو؛ آخه دخترم تو هم هم سن دختر من هستی. و تحمل نمی کند به نایبش می گوید: ـ اون خانم با دخترش حساب کردن یادت نره. و به کنار رودخانه می رود تا اشکش سیلی شود و
|
|